مرد زودتر بیدار شده بود و حالا توی آشپزخانه صبحانه را آماده می کرد.
- بیدار شدی؟
زن روی تختخواب دو نفره شان نشسته بود. بغضش را قورت داد.
- آره.
- نمی دونی این چند روزی که بیمارستان بودی چقدر به من سخت گذشت...
زن گیره ی سر صورتی رنگی را که کنار تختخواب دونفره شان پیدا کرده بود، توی مشتش فشار داد
و چیزی نگفت.